بدون شرح:

چند روز پیش داشتم به یه سفری می رفتم همین که سوار اتوبوس شدم با مردی که یه کم ریش گذاشته و تسبیحی دستش بود آشنا شدم. از همون اول زیاد ازش خوشم نیومد. کم کم که با هم آشنا شدیم دیدم از همشهریهای خودم هست. بعد از یه مدت درباره مسائل دینی ازم سوال کرد. ۵۰ درصد به عقیده باطل (وهابی بودنش) شک کردم به همین خاطر بهش گفتم زیاد از مسایل دینی خوشم نمی آید. ایشان گفتن باشه و از در دیگری وارد شدند و بحث رو از سر گرفتند. ازم سوال کرد که آیا مردمی که دنبال سنت پیامبر و اولیا و صالحان راه افتادند به دین ربطی ندارند؟ من هم اینطور گفتم که امروزه هر کس به هر منظوری از کسی یا چیزی خوشش می آد. بعضیها دنبال هوسند و دایم ولند و بی بندوبارند. بعضیها دنبال پولند و انصاف و دین رو فراموش کرده اند. بعضیها دنبال قدرتند و ... ادامه دادم که اولیا و صلحا جز هیچ کدام از موارد فوق نبودند و فقط دنبال راز و نیاز و عبادت خدای خویش بودند در نتیجه مردم منطقه نیز که امروزه دنبال راه و رسم و سنت آنها هستند فقط به این خاطر است که آنها دوست خدواند بوده اند و این همه عشق به آنها در اصل بخاطر خداوند است. یاد آوری می کنم که تا سوال دوم رو که پرسید صد در صد فهمیدم که از وهابی های افراطی است. بعد از ثابت کردن حرفم و قبول کردنش از طرف ایشان این دفعه نگذاشتم سوال را از من بپرسد. با توجه به اینکه به عقاید انها آگاه بودم سریع ازش سوال کردم که شما چرا به کسانی که دایم تریاک می کشند مشروب می خورند بی بندوبارند خدا را نمی پرستند مزاحم مردم هستند و موارد دیگر کاری ندارید و از انها نمی خواهید که دست از کارشان بردارند و در واقع امر به معرف نمی کنید؟ در حالی که با بیرون کردن و ترور ماموستاها در جای جای منطقه انها را مشرک و منافق می دونید و به خیال خودتان به انها نهی از منکر می کنید.

بگذریم ... باورش نمی شد که من با اینکه ۱۰ سال ازش کوچکتر بودم بتونم اینجوری قانعش کنم و نگذارم حتی خیال از راه بدر کردن من نیز از سرش بگذره. بهر حال با اینکه اول از بحث مذهبی زیاد خوشم نمی اومد خداوند طوری کمکم کرد در ادامه سفر که بیش از ۱۰ ساعت بود حرفی نزد و حتی زمانی که پیاد شدیم خداحافظی هم نکرد.

این فقط یک سفرنامه از سفر من بود که چند روز پیش برام اتفاق افتاد و